مرگ و زندگی را به دادگاه مساوات خواهم کشاند بعد از رفتنت
من کماکان همان مجنونم
بی تابِ تر از لحظه ی شیرین وصال
مغروق در این آتش ِ جان کاه فراق
.
.
پ ی : حرفهای ناتمامم را تو به انتها برسان
حرفای فکاهیت تو اوج با هم بودن تلخ ترین حرفای دنیا واسه من تعبیر می شه
پ ی : شوخی شوخی من دارم حرفاتو رو جدی می گیرم
چاشنی این سکوت بی وقفه ام باش
حتی با کلماتِ بی صدایت
پ ی: ترس از آینده ی نا مفهوم دراه منو سوق می ده به دشتِ بهت برانگیزِ فردا
این روزا رو مرز مجنون شدنت دارم مانور می دم معشوقم
پ ی: خیلی تهنام
تک هجای آخر ِ آرزویم باش اگر ، نمی توانی خودش باشی
رویای شیرین خواستنم در حاشیه ی منطقت با تلخی گم می شود
این روزها تنها با لباست که ایهام قشنگی از تنت هست زنده ام
دردیست به وسعت زمان ،پیریست به وسعت تاریخ ، در کدامین واژه می توان جست ، قدمت دیرینه ی عشق را
پ ی : تو دلِ من پیر عشقت دیر زمانیست خانه دارد
در گوشه ای از تاریکی می نشینم و افکارم را باز می کنم ، کمی خسته به نظر می آیم ، برای رهای از این خستگی برای تک تک افکارم لالایی جداگانه می خوانم ...
بی آنکه بدانم فردا چه رخ خواهد داد بدان دل بسته ام زیرا در این دلبستگی هاست که فردای با تو بودن متجلی می شود.
پ ی :تو امید فرداهای منی
این روزا سعی می کنم درس بخونم با اینکه همه ی حواس پنج گانه در اختیار تو ِ
دارم درس می خونم خیر سرم دران شمارش معکوس کنکور می زنن
پ ی: عیدت مبارک بهار ِ زندگی ام
این روزا تعطیلترین دانش آموزی هستم که به عمرم دیدم
این روزا عاشق ترین عاشق ِ بی معشوقی هستم که تو عمرم دیدم
این روزا گرفتار ترین دخترکی هستم که به عمرم دیدم
پ ی : این روزا خیلی عجیب شدم تا این حد که تا حالا خودمو تو عمرم این جوری ندیده بودم
پ ی: این روزا تو بدی و من بد جنس اینا تنها کلماتی هستن که تو اوج دعوا می تونه بین من و تو ردو بدل شه

